عباس اقبال آشتيانى
35
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
حكومت خجند را در اين تاريخ نامورى داشت بنام تيمور ملك كه از دليرترين امراى خوارزمشاه بود و او در استيلاى مغول بواسطهء پايدارى در دفاع و مردانگى نام نيكى از خود به يادگار گذاشته است . تيمور ملك با 1000 جنگى در جزيرهاى از جزاير داخل شط سيحون نزديك خجند در حصارى كه ساخته بود متحصن شد و مغول هر قدر خواستند بر او دست يابند ممكن نگرديد و تيمور ملك مردانه مىجنگيد و مغول را به خاك هلاك مىانداخت ، عاقبت چون ديد از هر طرف چنگيزيان عرصه را بر او تنگ كردهاند با 70 كشتى كه قبلا تهيه ديده بود باروبنهء خود را برداشته با جمعى از ياران به بناكت رفت و از آنجا به جند و بارجين ليغكنت رسيد و در راه همه جا با لشكريان مغول مىزد و مىخورد تا چون يكه و تنها و بىسلاح ماند بخوارزم آمد و از آنجا بحدود خراسان تاخت و در شهرستانه « 1 » به خدمت سلطان پيوست . « امير آن ( يعنى خجند ) تيمور ملك بود كه اگر رستم در زمان او بودى جز غاشيه دارى او نكردى در ميان جيحون « 2 » كه آب به دو شاخ رفته است حصارى بلند استحكام كرده بود و با هزار مرد كارزار از - گردنكشان نامدار در آنجا رفته چون لشكر بدانجا رسيد برفور تمكن از حصار دست نداد چون تير و منجنيق آنجا نمىرسيد جوانان خجند را بحشر آنجا راندند و از جانب اترار و بخارا و سمرقند و قصبها و ديههاى ديگر كه مستخلص شده بود مدد مىآوردند تا 50000 مرد حشرى و 20000 مغول آنجا جمع گشت تا پياده از كوه بسه فرسنگى سنگ نقل مىكردند و مغولان سواره در جيحون مىريختند و او دوازده زورق ساخته بود سرپوشيده و بر نمد تر گل بسر كه معجون اندوده و دريچها در گذاشته هر روز بامداد بهر جانبى شش روان مىشد و جنگهاى سخت مىكردند و زخم تير بر آن كارگر نبود و آتش و نفط و سنگها كه در آب مىريختند او فراآب مىداد و بشب شبيخون مىبرد خواستند تا مضرت آن دفع كنند دست نداد و تير و منجنيق روان شد ، چون كار تنگ شد و هنگام نام و ننگ بوقت آنك قرص خور خور معدهء زمين شد و جهان از ظلمت چو كلبهء مسكين هفتاد كشتى كه روز گريز را معد كرده بود بنه و اثقال و امتعه و رحال را در آنجا نشاند و او خود با جماعتى مردان در زورق نشسته و مشعلها درگرفتند و مانند برق بر آب روان گشتند و او در زورق بهر كجا كه قوت كردندى او بدان موضع رفتى و به زخم تير كه چون قضا از هدف خطا نمىكرد ايشان را دور مىراند و كشتيها مىدواند برين جمله تا به بناكت آمد زنجيرى در ميان آب كشيده بودند تا كشتيها را حايل باشد بيك زخم برو زد و بگذشت و لشكرها از هردو طرف با او در جنگ تا بحدود جند و بارجليغ رسيد و خبر او چون بسمع الوش ايدى رسيد لشكر را بر هردو طرف جيحون به چند جايگاه بداشت و به كشتيها پل بستند و عرادها بر كار كردند از ترصد و ترقب لشكر خبر يافت چون به كنار بارجليغ كنت رسيد تيمم مفازه كرد
--> ( 1 ) - نزديك نسا و انتهاى ريگستان جنوبى خوارزم وطن محمد بن عبد الكريم شهرستانى صاحب كتاب الملل و النحل ( 2 ) - جيحون در اينجا بمعنى مطلق رودخانه است يعنى جيحون خجند كه شط سيحون باشد .